خرید بک لینک
[تصویر: fun1505.jpg][url=http://www.beytoote.com/LINKARTICLE][/url]

مسافر فقیرى خسته و گرسنه به سرایى رسید، دید مجلس باشكوهى است، گروهى به گرد هم آمده اند و میزبان بزرگوار از میهانان پذیرایى مى كند و مهمانان هر كدام با لطیفه و طنز گویى مجلس را شاد و بانشاط نموده اند.

یكى از حاضران به مسافر فقیر گفت: تو نیز باید لطیفه اى بگویى.

مسافر فقیر گفت: من مانند دیگران دارى فضل و هنر نیستم و بى سواد مى باشم. تنها به ذكر یك شعر قناعت مى نمایم.

همه حاضران گفتند: بگو.

او گفت:

من گرسنه و در برابرم سفره نان

همچون عزم بر در حمام زنان

حاضران فهمیدند كه او بى نهایت فقیر و نادار و بینواست. سفره غذا را به نزد او كشیدند میزبان به او گفت: اندكى صبر كن تا خدمتكاران كوفته برشته بیاورند.

مسافر فقیر گفت:

كوفته بر سفره من گو مباش

گرسنه را نان تهى، كوفته است

حكایت هایی از سعدی

- - , .

برچسب: نویسنده: دانلودی تاريخ: شنبه 3 بهمن 1394 ساعت: 11:26

صفحه بندی